آقا، من گم شدم !
مبهوت نگاهش کردم
پیرمردی بود با کت و شلوار سورمه ای، بسیار مرتب و تمییز با یک عصا منبت کاری شده
صبح آمدم نان بخرم که گم شدم
پرسیدم آدرستون رو به یاد دارین ؟
خندید و گفت : نه !
اما شماره تلفن خونه پسرم رو دارم
پیرمرد دست در جلیقه لباسش کرد و تکه کاغذی به دستم داد
بر روی کاغذ با دست خط کودکانه ای یه شماره تلفن نوشته شده بود و روبروش هم یک اسم بود
فربد !
همینطور که شماره رو می گرفتم حواسم به پیرمرد بود
پیرمرد در حالی که می خندید زیر لب می گفت !
آخ آخ !! نوه ام فربد، بفهمه باز هم گم شده ام چقدر بهم می خنده !
