تبليغاتX
آقا خره

آقا خره

 

 

آقا، من گم شدم !

مبهوت نگاهش کردم 

پیرمردی بود با کت و شلوار سورمه ای، بسیار مرتب و تمییز با یک عصا منبت کاری شده

صبح آمدم نان بخرم که گم شدم

پرسیدم آدرستون رو به یاد دارین ؟

خندید و گفت : نه !

اما شماره تلفن خونه پسرم رو دارم

پیرمرد دست در جلیقه لباسش کرد و تکه کاغذی به دستم داد

بر روی کاغذ با دست خط کودکانه ای یه شماره تلفن نوشته شده بود و روبروش هم یک اسم بود

فربد !

همینطور که شماره رو می گرفتم حواسم به پیرمرد بود

پیرمرد در حالی که می خندید زیر لب می گفت !

آخ آخ !! نوه ام فربد، بفهمه باز هم گم شده ام چقدر بهم می خنده !

 

رها / شهریور ۱۳۸۵

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 13:59  توسط آقا خره   | 

 

شهريار کوچولو گفت: -سلام.
سوزن‌بان گفت: -سلام.
شهريار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی اين‌جا؟
سوزن‌بان گفت: -مسافرها را به دسته‌های هزارتايی تقسيم می‌کنم و قطارهايی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سريع‌السيری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتيف هم بپرسی نمی‌داند!
سريع‌السير ديگری با چراغ‌های روشن غرّيد و در جهت مخالف گذشت .
شهريار کوچولو پرسيد: -برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت: -اين‌ها اولی‌ها نيستند. آن‌ها رفتند اين‌ها برمی‌گردند.
-جايی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هيچ وقت جايی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سريع‌السيرِ نورانیِ ثالثی غرّيد.
شهريار کوچولو پرسيد: -اين‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت: -اين‌ها هيچ چيزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو يا خواب‌شان می‌بَرَد يا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شيشه‌ها.
شهريار کوچولو گفت: -فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف يک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهميت به هم می‌رساند که اگر يکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زير گريه...

سوزن‌بان گفت: -بخت، يارِ بچه‌هاست.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 20:27  توسط آقا خره   | 

 

اشتباه کردم

آنقدر غمگین بودم که یادم رفت بنده برای خدا تعیین تکلیف نمی کنه

گفتم همینجا بنویسم

تا همه بدونند

که اشتباه کردم و شرمنده ام از خدا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 10:27  توسط آقا خره